تبليغاتX
تبسم مبهم
هیچ کی من و دوست نداره..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:9 توسط لیلا اسدی |

 انتظار ...

و... رفتن

هیچکدام سخت نیست


سختی راه ...

برای روزیست

که به پایا ن راه برسی ...

و ببینی که به هیچ جایی نرسیده ای

سختی راه بعد از پایان شروع می شود

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:10 توسط لیلا اسدی |

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

               به امید درمان آمدم درمانده تر رفتم

                     من مسکین در راه عشق چون از پا در افتادم به  سر رفتم

                         ************************

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:13 توسط لیلا اسدی |

دستهایم بی حس ٬ نگاهم نگران ٬ خانه ام بی آتش!

می توانی تو بیا ٬ سر این قصه بگیر و بنویس !

این قلم ٬ این کاغذ ٬ این همه مورد خوب...

راستش می دانی؟

طاقت کاغذ من طاق شده٬ پیکر نازک تنها قلمم زیر آوار دروغ خرد شده!

می توانی تو بیا ٬ سر این قصه بگیر و بنویس!

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس...

طاقتش را داری که ببینی هر روز زیر رگبار نگاهی هرزه ٬

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر ٬ بی صدا می میرد؟!

اگر اینگونه ای ٬ آری بنویس!!!

"من دگر خسته شدم!"

باز تا کی به دروغ بنویسم:((آری میشود زیبا دید...می شود آبی ماند!))

از شما می پرسم:

گل پرپر شده را زیباییست؟

رنگ نیرنگ آبیست؟

می توانی تو بیا این قلم ٬ این کاغذ

بنشیین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس...

قسمت می دهم اما به قلم: آنچه می بینی و دیدم بنویس!

از خدا ٬

از قفس خالی عشق ٬

از چراگاه هوس ٬

از خیانت ٬ از شرک

از شهامت بنویس!!!

بنویس از کمر بید شکسته...

آری ٬ از سکوت شب و یک پنجره ی ساکت و بسته!

از من ٬ "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"

از خود ...

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش:

"صحنه ی پیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا"

حمله ی خفاشان ٬ مردن گنجشکان...

جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟!

کاغذت می سوزد؟!

طاقتش را داری که ببینی و نگویی از حق؟!

گفتن واژه ی حق سنگین است...

"من دگر خسته شدم!"

می توانی تو بیا ...

این قلم ٬ این کاغذ ٬ این همه مورد خوب.... 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:30 توسط لیلا اسدی |

به خوشبختی دیگران بیندیشید،تا آسمان به خوشبختی شما بیندیشد.

هر کس ابدیت را نیابد،هرگز نمیتواند احساس خوشبختی کند،زیرا دنیارا آخرین خط خود می پندارد.

خوشبخت شدن ، چگونه زیستن است نه صرف زیستن.

خوشبختی یعنی حسد نبردن به خوشبختی دیگران.

                       ((خوشبختی یعنی لطمه نزدن به خوشبختی دیگران))

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:48 توسط لیلا اسدی |

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو مینویسم ...

در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی ام قدم بگذار!خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو !کلبه غریبی ام را پیدا کن،کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی...  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:58 توسط لیلا اسدی |

مثل آسمانی که قبل از باران دلتنگ می شود؛ دلتنگ شده ام !
خدایا فراموش کرده بودم...

فراموش کرده بودم که خندیدن حق من نیست ، که لبخند را در تقدیرم کمرنگ نقاشی کرده ای !
فراموش کرده بودم تنها خودم باید دستهای تنهاییم را بگیرم و همراهی اش کنم ، فراموش کرده بودم که من از ابتدای ورودم به دنیای خاکی و حقیر نقش غم را در قاب نگاهم کشیده ام تا شادی را از یاد ببرم!
چه زود فراموشم شد عهدی که با شبهای بی کسی ام بسته بودم و تو چه زود یاد آوری ام کردی که باید من باشم وخودم و تنهاییم و باورم شود که بسوزم و باید بسوزم و صدایم درنیاید. حق من این است !
من آسمانی ندارم که پنجره ای رو به آن باز شود یا کشیدن پرده ای آن را از من بدزدد!

ومن ، خدای خوبم ؛ باور دارم که باور مهربانی در دنیای ما مرده است و میدانم
خاکستر نشینان هرگز نمی توانند با آنان که به رنگ شعله های سرکش آتشند همزبان شوندو من خاکستر شده ای هستم که بر خاکستر خویش پایکوبی میکنم با اشک ، و خاموشی ام را در دقایق آخرم جشن می گیرم . می نویسم تا تصویری از دقایق آخرم را در این بودن به یادگار بگذارم !
پس از این من دیگر من نخواهم بود ، کسی خواهم شد که تنها با خویش خواهم نشست و تنها با خویشتن خویش خواهم ماند و روزی تنها در خویش خواهم مرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:16 توسط لیلا اسدی |

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

 بسوي کدام قبله نماز مي گزاري...؟آنگاه که چشمت را میبندی و ناروا تهمت میزنی...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:27 توسط لیلا اسدی |

من از خورشید بیزارم

واز آن ماه تابانی که شبها در میان کوره احساس می سوزد

دلم چون کوه ...پر درد است

و چشمانم هراس مبهم...یک کوه را دارد

و من گاهی بدون آنکه در فکر دلیل تازه ای باشم

ز خود هم نیز بیزارم

بهاران از برای من

خزانی سرد و تاریک است

و قلبم در میان پنجه احساس بی احساس زندانیست

نمی دانم...چرا هر کس...به فکر شادی خویش است

و دستان پلید شب چرا چتر سیاه خویش را هر شب

به روی بام امید من غمدیده وا کرده است...نمیدانم...

ولی انگار...که من بهتر ز هر آیینه می دانم

که پشت پاکی پر چين دل...نيرنگ...پنهان است

و مرغ عشق گه گاهي...سر بام دو راهي...آشيان دارد

و من آن مرغ گمراهم كه بالش در ميان پنجه ي نا مردمي بشكست و

قلب خسته اش چون نوگلي در باغ باورهاي بي پايان...دل...

__  پژمرد

ــــ و من اكنون در هراس پر ز اندوه شب ترديد...حيرانم!!!

از اين دنياي بي مهري كه تنها قستم از آن سكوت و ماتم و درد است

ز فردايي كه غمها را برايم ارمغان دارد

و از تكرار اين اشعاروحشتزاي پر ابهام بيزارم

من از ديروز بيزارم

من از امروز و از فرداي پر ترديد مي ترسم

و گاهي بي سبب از خويشتن فكر فرار هستم

من از خود نيز بيزارم

                       چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هشیار خسته ام

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:24 توسط لیلا اسدی |

پشت فردا ها،نگاهامان نشست                                     چشمه خشکید و شقایق بار بست

زندگی رنگ پریشانی گرفت                                              هر که آمد عشق را بازی گرفت

رنگ ارزش ها همه بی رنگ شد                                     معصیت با عافیت همسنگ شد

ای دریغا رادمردیها چه شد                                             قصه مردان عشق افسانه شد

رسم لیلی مرد و مجنون زار شد                                      عاشقی خرمهره ی بازار شد

می شود بار دیگر همدل شویم                                      در وفا چون پاکبازان گل شویم

پرچم سرخ شهادت را به دست                                     در صراط عشق هستی را شکست

...و چه تنها ماندیم در غروب دلتنگی  

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 17:4 توسط لیلا اسدی |